قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید
دکتر مهدی قاسمی* – ایران
در قسمت پیشین دیدیم که اعتماد، بنیادِ استمرارِ نسبت میان جامعه و قدرت است. اما اعتماد در جریانِ رابطه و بر پایهٔ تجربهٔ آن شکل میگیرد و ازاینرو، ثابت نیست. همانگونه که تجربههای رابطه میتوانند اعتماد را تقویت کنند، ممکن است بهتدریج نیز آن را فرسوده کنند.
فرسایشِ اعتماد با هر رفتارِ خلافِ انتظار آغاز نمیشود. ممکن است رخدادی پیش بیاید که با انتظارِ پیشین سازگار نباشد: وعدهای تحقق نیابد، تصمیمی برخلاف انتظار گرفته شود یا قاعدهای متفاوت اجرا شود. تا زمانی که چنین رخدادی در حدِ یک استثنا باقی بماند، میتوان آن را از الگوی کلیِ رابطه جدا دانست. مسئله زمانی آغاز میشود که این استثنا تکرار شود.
تکرار، معنای رخداد را تغییر میدهد. آنچه یک موردِ خاص بود، با تکرار دیگر فقط یک مورد نیست؛ به نشانهای از شیوهٔ عمل در رابطه تبدیل میشود. تجربههای مشابه در کنار یکدیگر قرار میگیرند و فرد هر رخداد را بهتنهایی تفسیر نمیکند، بلکه از مجموعِ آنها دربارهٔ خودِ رابطه نتیجه میگیرد.
از همینجا اعتماد بهتدریج فرسوده میشود. زیرا اعتماد انتظارِ یک رفتارِ معین نیست؛ اطمینان به این است که رفتارِ قدرت در چارچوبی نسبتاً باثبات و قابلفهم ادامه خواهد یافت. هنگامیکه تجربههای تکرارشونده این اطمینان را تضعیف کنند، گذشته در انتظارِ آینده حضور پیدا میکند؛ اما نه بهصورت پشتوانهٔ اعتماد، بلکه بهصورت زمینهای برای تردید.
در نتیجه، افقِ انتظار تغییر میکند. فرد دیگر فقط به این نمیاندیشد که چه چیزی مقرر شده است؛ بلکه باید در نظر بگیرد که آیا آنچه مقرر شده، در عمل نیز بههمان صورت ادامه خواهد یافت. با تغییرِ این افق، امکانِ تغییر یا نقضِ قاعده نیز در کنار خودِ قاعده وارد محاسبه میشود و رفتارِ قدرت نهفقط بر اساسِ آنچه مقرر شده، بلکه با توجه به احتمالِ تغییر یا نقضِ آن ارزیابی میشود.
این تغییر، کیفیتِ نسبت را دگرگون میکند. در وضعیتِ اعتماد، تجربهٔ رابطه میتواند مبنای تنظیمِ رفتار قرار گیرد؛ اما در وضعیتِ فرسایشِ اعتماد، همان تجربه به موضوعِ مراقبت و تردید نیز تبدیل میشود. فرد باید بیش از گذشته رفتارِ قدرت را بسنجد تا بتواند رفتارِ خود را تنظیم کند. رابطه همچنان برقرار است، اما اطمینانِ پیشین به آن کاهش یافته است.
ازاینرو، فرسایشِ اعتماد صرفاً کاهشِ اطمینان به قدرت نیست؛ تغییری در کیفیتِ خودِ رابطه است. رابطه هنوز وجود دارد، اما دیگر نمیتواند مانند گذشته افقی نسبتاً پایدار برای تنظیمِ رفتار فراهم کند. آنچه پیشتر میتوانست مبنای اطمینان باشد، اکنون خود نیازمند بررسی است.
بااینحال، این فرسایش لزوماً در رفتارِ ظاهری جامعه آشکار نمیشود. افراد ممکن است همچنان از قانون پیروی کنند و تصمیمهای قدرت را اجرا کنند؛ اما استمرارِ رفتار لزوماً بهمعنای استمرارِ اعتماد نیست. ممکن است فردی از قانونی پیروی کند، زیرا آن را بخشی از نظمی قابلپیشبینی میداند؛ و ممکن است همان قانون را صرفاً بهدلیل هزینهٔ نقض آن رعایت کند.
در هر دو حالت، رفتارِ بیرونی یکسان است، اما معنای آن در نسبت متفاوت است. ترس و اعتماد دو شیوهٔ متفاوتِ تنظیمِ رفتار در نسبتِ سیاسیاند. ترس، رفتار را بر پایهٔ انتظارِ پیامد کنترل میکند؛ اعتماد، رابطه را بر پایهٔ انتظارِ ثبات استمرار میدهد.
قدرت میتواند با افزایشِ کنترل، اطاعت را حفظ کند، اما حفظِ اطاعت اعتماد را بازنمیگرداند. ممکن است رفتار باقی بماند، درحالیکه کیفیتِ نسبت تغییر کرده باشد. بنابراین، نظمِ سیاسی میتواند در سطحِ رفتار پابرجا بماند، درحالیکه در سطحِ نسبت دگرگون شده باشد. قانون اجرا میشود، اما اطمینان به استمرارِ آن کاهش یافته است؛ تصمیم پذیرفته میشود، اما تجربهٔ پیشین دیگر مبنای اطمینان به تصمیمِ بعدی نیست.
اعتماد در یک رابطهٔ پایدار، در هر تجربهٔ تازه دوباره تأیید و بازتولید میشود. رفتارهای سازگار، تجربهٔ پیشین را تأیید میکنند و تجربهٔ پیشین نیز رفتارِ تازه را در افقِ اعتماد قابلفهم میسازد. از این طریق، رابطه میتواند اعتمادِ خود را از درونِ تجربههای پیدرپی استمرار دهد.
اما در وضعیتِ فرسایش، تجربهٔ تازه نمیتواند اعتماد را بازسازی کند؛ زیرا تجربههای پیشینِ ناسازگار، معنای آن را در افقِ رابطه تغییر دادهاند. ازاینرو، حتی رفتارِ سازگار نیز ممکن است نتواند اعتمادِ پیشین را بازگرداند؛ مسئله دیگر یک رفتارِ منفرد نیست، بلکه تصویری است که از مجموعِ تجربهها دربارهٔ رابطه شکل گرفته است.
در این مرحله، بیاعتمادی فقط متوجه رفتارِ قدرت نیست؛ خودِ نسبت نیز دیگر نمیتواند همان افقِ اطمینانِ پیشین را حفظ کند. جامعه نهفقط دربارهٔ آنچه قدرت در آینده انجام خواهد داد، بلکه دربارهٔ امکانِ شکلگیریِ اعتماد به آینده بر پایهٔ تجربهٔ گذشته نیز دچار تردید میشود. نسبت همچنان برقرار است، اما تجربهٔ گذشته دیگر نمیتواند مبنای اعتماد به آینده قرار گیرد. از اینرو، اعتماد در درونِ نسبت بهتدریج توانِ بازتولیدِ خود را از دست میدهد.
بااینحال، فرسایشِ اعتماد هنوز گسستِ رابطه نیست. جامعه و قدرت همچنان با یکدیگر در ارتباطاند و قواعد و سازوکارهای سیاسی میتوانند همچنان برقرار باشند. تفاوت در این است که جامعه دیگر مانند گذشته رابطه را مبنای اطمینانِ خود قرار نمیدهد؛ اعتماد اکنون جای خود را به مراقبت، تردید و محاسبهٔ پیامدها داده است.
گسستْ زمانی پدیدار میشود که فرسایشِ اعتماد، دیگر فقط کیفیتِ رابطه را تغییر ندهد، بلکه ادامهٔ آن را نیز با تردید مواجه کند. در این وضعیت، مسئله میزانِ اعتماد نیست؛ مسئله این است که آیا جامعه و قدرت هنوز میتوانند رابطهٔ خود را ادامه دهند. اگر امکانِ ادامهٔ این رابطه از میان برود، ممکن است نهادها و رفتارهای سیاسی همچنان برقرار بمانند، اما نسبتِ میان جامعه و قدرت دیگر نتواند مانند گذشته استمرار یابد.
پس فرسایشِ اعتماد، صرفاً کاهشِ اعتماد نیست؛ فرایندی است که در آن، نسبت بهتدریج توانِ ایجادِ اطمینان و بازتولیدِ اعتماد را از دست میدهد. هنگامی که نسبت دیگر نتواند اعتماد را بازتولید کند، مسئله دیگر صرفاً به اعتماد مربوط نیست، بلکه به امکانِ تداومِ خودِ رابطه بازمیگردد.
از همینجا پرسش قسمت بعد شکل میگیرد: وقتی اعتماد دیگر نمیتواند نسبت میان جامعه و قدرت را حفظ کند، چگونه این نسبت به گسست میرسد؟
پایان قسمت ششم
*فوقدکترای فلسفهٔ محض، نظریهپرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران